نامه دختران ابطحي: پدر روزت مبارك
اعتماد ملی – سلام باباي خوب و نازنينم ؛ روزت مبارک. خيلي دلم ميخواهد مثل هر سال برايت هديهاي بخرم و به ديدنت بيايم. مثل هر سال، در آغوشت بگيرم و حضورت را حس کنم. مثل هر سال لبخند زيبايت را ببينم و در کنارت باشم. هيچ وقت فکر نميکردم لازم باشد براي تبريک روز پدر برايت نامه بنويسم؛ آن هم نامهاي که ميدانم حتي نميتوانم به دستت برسانمش. پدر مهربانم، دلم گرفته است. عجيب گرفته است. کاش ميشد لحظهاي ببينمت. ميدانم که تو هم آنجا دلتنگ مايي. اين 20 روز برايمان خيلي سخت گذشت. يا بهتر است بگوييم اصلا نگذشت. براي ما امروز همان بيستوششم خرداد ماه است. همان روز که از انقلاب راه افتاديم تا به آزادي برسيم. شما زودتر به خانه رسيده بودي و نگران حال دخترانت بودي و از ما ميخواستي تا زودتر به خانه برگرديم…و نيمه شب همان روز بازداشت شدي…براي ما همان روز مانده است. همچنان منتظر آمدنت به خانه هستيم. باباي مهربونم، ميگويند اقداماتي عليه امنيت ملي انجام دادهاي؛ ميگويند اعتراف کردهاي که از اقداماتت پشيمان و نادمي و دائم اشک ميريزي. چه کسي باور ميکند؟
پدر بشاش و مهربان ما، خوب ميداني که ما به عنوان دخترانت و مادرم به عنوان همسرت و همه دوستداران و خوانندگان وبلاگ و منتظران آزاديات، بهتر از کساني که تازه 20 روز است با تو، افکار بزرگ، خلق و خوي صبور و خندهرويي و مهربانيات آشنايي پيدا کردهاند، ميشناسيمت و ميدانيم تو بزرگتر از اين حرفهايي…
عزيزتر از جانم، براي مهربانيهاي بياندازهات دلتنگم؛ براي خندههاي هميشگيات؛ براي روزنوشتهاي وب نوشتهها، که هر روز راس ساعت 4:30 بعدازظهر نگران نوشتنش بودي. ميدانم اين روزها نگرانيهاي زيادي داري، اما تنها چيزي که آن چهارديواري بسته، از شانههايت خالي کرده، نوشتن روزمره وبلاگت است اما ما و همه دوستدارانت امروز هم به تيتر کهنه 20 روزه «دستگيري ابطحي» بر ميخوريم.
بابا جونم، شما كه اينجا نيستي؛ هر روز را غريبانه ميگذرانيم…همه پيگيريها بينتيجه است. گاهي با خود فکر ميکنيم شايد در شبهاي تنهاييات به اطرافيان و دخترانت دست مريزاد ميگويي که براي آزاديات اقدامي نميکنيم. روزهاي اول پس از رفتنت، چهار روز را در رفت و آمد به دادستاني و زندان اوين بوديم… براي رساندن داروهاي ديابتت. نامههايي نگاشتيم براي هر کسي که به ذهنمان ميرسيد کاري از دستش بربيايد. نتيجه نداد… نميدانم اين چه جرياني است که همه دوستانت هيچ کاري از دستشان برنميآيد… همه متعجب ماندهايم. غير از تماس کوتاه دو دقيقهايات، ديگر هر تماسي از زندان بود تقاضاي عدم پيگيري از طرف بازجويانت بود.
نازنين پدرم: اميدواريم تماس بگيري… يا ملاقاتي حداقل به عنوان روز پدر با تو داشته باشيم.
عزيزمان…کاش بودي…روزت مبارک… دخترانت
فريده، فاطمه و فائزه




………..